اگر «اکنونزدگی» و «بیاعتنایی» را معیار بگیریم، شرق کوردستان استثنایی است. فشار اقتصادی و امنیتی در آنجا کمتر نیست. کولبری، بیکاری، پروندهٔ امنیتی و اعدام بخشی از زندگی روزمره است. با این حال سازماندهی در آنجا پیوسته مانده است. این پایداری از شدت خشم نمیآید. از وجود نهادهایی میآید که خشم را به عمل تبدیل میکنند.
نخستین عامل حافظهٔ تشکیلاتی است. احزاب کورد، از کومله و حزب دمکرات تا جریانهای جدیدتر، از همان ماههای پس از انقلاب ۱۳۵۷ غیرقانونی اعلام شدند و فعالیتشان ممنوع شد. حکومت این احزاب را از نخستین ماههای پس از انقلاب غیرقانونی اعلام کرد. چهار دهه فعالیت زیر ممنوعیت، شبکهای از کادرها، رسانهها و مسیرهای ارتباطی ساخته است که در بقیهٔ جغرافیای ایران پس از هر موج سرکوب از هم گسسته است. در در بقیهٔ جغرافیای ایران هر خیزش از صفر شروع میشود. در کوردستان احزابی هستند که فراخوان بدهد و مردم هم از پیش میدانند فراخوان از کجا میآید.
دومین عامل همکاری احزاب با یکدیگر است. از «مرکز همکاری احزاب کردستان ایران» در سال ۱۳۹۶ کە برای هماهنگی بیشتر احزاب کورد تشکیل شد تا همپیمانی احزاب کوردستان در سال ١٤٠٤، احزاب کورد با هم رقابت و اختلاف دارند، اما در لحظههای تعیینکننده یکصدا عمل کردهاند. در این سالها هر بار کە این احزاب احزاب از مردم خواستند کە اعتساب کنند این درخواست پذیرفتە شد . نتیجه این است که کسی که در سنندج یا مهاباد اعتصاب میکند، تنها نیست. میداند که بازار همسایه هم تعطیل است و فراخوان پشتوانه دارد.
سومین عامل سنت اعتصاب سیاسی است. شهریور ۱۳۹۷ پس از حملات موشکی سپاه و اعدام چند زندانی سیاسی کورد، اعتصاب سراسری در بسیاری از شهرهای شرق کردستان برگزار شد. تصاویر آن از سنندج، سقز، مریوان، مهاباد و بانه منتشر شد. رسانههای ایران آن را تحریم خبری کردند، اما اعتصاب دیده شد. در انقلاب ژینا هم فراخوانهای اعتصاب بارها تکرار شد، و احزاب گاه جداگانه و گاه مشترک از مردم خواستند بازار و کسبوکارها را تعطیل کنند. در دی ۱۴۰۴ هم هفت حزب کورد با فراخوانی مشترک اعتصاب عمومی اعلام کردند. اعتصاب در کردستان یک ابزار آشنا است و تازه ابداع نشده است.
چهارمین لایه جامعهٔ مدنی است. پیش از ۱۴۰۱ هم در شهرهای کوردستان انجمنهای زیستمحیطی، گروههای داوطلب مهار آتشسوزی جنگلهای زاگرس و حفاظت از تالابها و کوهها، انجمنهای فرهنگی، و کانونهای زنان و معلمان فعال بودند. بسیاری از این فعالان بازداشت شدند و فشار امنیتی بر آنها سنگین بود. اما همین شبکهها میان حزب و شهروند عادی پیوند میساختند. کسی که در پروژهٔ حفظ یک جنگل یا تالاب با دیگران کار کرده بود، پیش از ژینا هم تجربهٔ کار جمعی داشت. اگر این بخش را با دقت بیشتر بنویسید، بهتر است نام انجمنها و تاریخ بازداشتها را از منابع مستقل بیاورید.
چرا این تفاوت پیش آمده؟ پاسخ فقط «روحیهٔ مبارزهجویی» نیست. دستکم دو عامل ساختاری دخیل است. یکی هویت ملی مشترک است که مرز «ما» و «آنها» را روشن میکند، در حالی که در ایران مخالفت پراکنده و بینام است. دیگری عامل تجربهٔ مشترک سرکوب است: اعدامها، کولبران کشتهشده و حمله به مقرها، که حافظهٔ جمعی ساخته است.
تجربهٔ کردستان نشان میدهد معمای سازماندهی قابل حل است، اما شرطش وجود نهادهای پایدار، همکاری میان آنها و حافظهٔ مشترک است. در ایران همین سه شرط بر اثر سرکوب و تعطیلی تشکلهای مستقل تضعیف شده است. پرسش بعدی این است که آیا میشود چیزی شبیه آن را در جای دیگر ساخت، یا اینکه «ما»ی کردستان محصول شرایط خاص خود است.
