چیمن جوانرودی
نقدی بر عملکرد احزاب و تشکلهای سیاسی در زمینه برابری جنسیتی:
چرا مسئله زنان به خود زنان واگذار میشود؟
چرا هرگاه سخن از تبعیض جنسیتی، نابرابری حقوقی، خشونت علیه زنان، مشارکت سیاسی زنان و تغییر مناسبات مردسالارانه به میان میآید، بخش بزرگی از مسئولیت این مسائل به خود زنان واگذار میشود؟
چرا در بسیاری از احزاب و تشکلهای سیاسی، مسئله زنان عمدتاً در چارچوب تشکلها، بخشها و نهادهای ویژه زنان تعریف میشود؟
آیا مسئله زنان، مسئلهای جدا از ساختار سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی جامعه است؟
یا با یکی از بنیادیترین مسائل مربوط به آزادی، عدالت و دموکراسی روبهرو هستیم؟
این پرسشها صرفاً انتقاد از تشکیل نهادهای ویژه زنان نیست. وجود چنین نهادهایی، بهویژه در شرایطی که زنان با تبعیض ساختاری و محدودیت در مشارکت سیاسی مواجهاند، میتواند ضروری و حتی تعیینکننده باشد. مسئله اصلی این است که آیا این نهادها به ابزاری برای افزایش قدرت و مشارکت زنان در تصمیمگیریهای عمومی تبدیل میشوند یا به محلی برای تمرکز تمام مسئولیتهای مربوط به زنان، بدون انتقال واقعی قدرت و مسئولیت به کل تشکیلات؟
اگر مسئله زنان تنها به زنان سپرده شود، درحالیکه ساختارهای اصلی تصمیمگیری، سیاستگذاری و تخصیص منابع همچنان در اختیار نهادهای عمومی و عمدتاً مردانه باقی بمانند، آیا این تقسیم کار به تغییر مناسبات نابرابر منجر خواهد شد؟ یا ممکن است ناخواسته همان ساختاری را بازتولید کند که قرار است تغییر یابد؟
۱. مسئله زنان، مسئلهای فراتر از زنان
تبعیض جنسیتی صرفاً مجموعهای از مشکلات فردی زنان نیست. این تبعیض در قوانین، ساختار خانواده، نظام آموزشی، بازار کار، فرهنگ عمومی، مناسبات قدرت و حتی در شیوه سازمانیابی احزاب و جنبشهای سیاسی بازتولید میشود. بنابراین، مقابله با آن نیز نمیتواند تنها به تلاش کسانی محدود شود که مستقیماً قربانی این تبعیضاند.
برای مثال، هنگامی که زنان از مشارکت برابر در تصمیمگیری سیاسی محروم میشوند، تنها زنان زیان نمیبینند؛ جامعه نیز بخشی از ظرفیت فکری، تجربی و انسانی خود را از دست میدهد. هنگامی که خشونت علیه زنان عادیسازی میشود، فقط امنیت زنان به خطر نمیافتد؛ اعتماد اجتماعی، کیفیت روابط انسانی و اعتبار نهادهای مدافع عدالت نیز آسیب میبیند. هنگامی که کار خانگی و مراقبت از کودکان و سالمندان عمدتاً وظیفه زنان تلقی میشود، این تقسیم نابرابر مسئولیت بر فرصتهای شغلی، استقلال اقتصادی، مشارکت اجتماعی و زندگی مردان نیز اثر میگذارد.
از این منظر، برابری جنسیتی نه امتیازی برای زنان، بلکه یکی از معیارهای سنجش عدالت اجتماعی و کیفیت دموکراسی است.
اگر یک جامعه خواهان آزادی، برابری حقوقی، مشارکت شهروندان و پایاندادن به مناسبات سلطه است، نمیتواند مبارزه با تبعیض جنسیتی را موضوعی فرعی یا مسئولیتی اختصاصی برای زنان بداند. جامعهای که نیمی از اعضای آن در معرض تبعیض ساختاری قرار دارند، نمیتواند با نادیدهگرفتن این واقعیت به آزادی و دموکراسی پایدار دست یابد.
۲. احزاب سیاسی و مسئله واگذاری مسئولیت
احزاب و تشکلهای سیاسی معمولاً در برنامهها و اسناد رسمی خود از برابری حقوقی زنان و مردان، رفع تبعیض و ضرورت مشارکت زنان سخن میگویند.
بااینحال، میان اعلام یک اصل در برنامه سیاسی و تبدیل آن به سیاستی عملی در تمام سطوح تشکیلات فاصله وجود دارد.
یکی از پرسشهای مهم این است که چرا در برخی تشکیلات، پس از تأسیس بخش یا کمیته زنان، گویی مسئولیت اصلی پیگیری مسائل زنان به همان بخش منتقل میشود. در چنین وضعیتی، بخش زنان باید درباره تبعیض جنسیتی بحث کند، برای آگاهیبخشی برنامه بریزد، زنان را به مشارکت تشکیلاتی دعوت کند و برای تغییر نگرشها تلاش کند؛ اما بخشهای دیگر تشکیلات ممکن است همچنان مسائل زنان را موضوعی تخصصی، جانبی یا متعلق به همان بخش تلقی کنند.
این وضعیت میتواند به نوعی تقسیم مسئولیت نامتوازن منجر شود: زنان باید برای برابری تلاش کنند، اما تمام تشکیلات الزاماً خود را موظف به بازنگری در مناسبات درونی، شیوه رهبری، فرهنگ سازمانی و سیاستهای عمومی نمیداند.
البته نمیتوان همه احزاب و تشکلها را یکسان ارزیابی کرد. تفاوتهای تاریخی، سیاسی، فرهنگی و سازمانی میان آنها وجود دارد و برخی تشکیلات ممکن است گامهای جدیتری برای مشارکت برابر برداشته باشند. بااینحال، اصل مسئله همچنان پابرجاست: آیا مسئولیت برابری جنسیتی در سراسر تشکیلات توزیع شده است یا به بخشی محدود واگذار شده که بهتنهایی از قدرت کافی برای تغییر ساختار برخوردار نیست؟
تشکیل کمیته، نهاد یا تشکل درون حزبی ، زنان بهخودیخود نشانه تحقق برابری نیست؛ همانطور که وجود یک برنامه رسمی درباره حقوق زنان، لزوماً به معنای اجرای آن نیست. معیار واقعی را باید در ساختار تصمیمگیری، توزیع قدرت، شیوه انتخاب مسئولان، تخصیص امکانات، اولویتهای سیاسی و میزان پاسخگویی تشکیلات جستوجو کرد.
۳. وقتی برابری به یک موضوع نمادین تبدیل میشود
در بسیاری از ساختارهای سیاسی، پذیرش برابری جنسیتی میتواند به بخشی از زبان رسمی و هویت اعلامشده تشکیلات تبدیل شود. استفاده از واژههایی مانند آزادی زنان، برابری، مشارکت و رفع تبعیض در بیانیهها و برنامهها، از نظر سیاسی بیاهمیت نیست؛ اما این واژهها زمانی معنای عملی پیدا میکنند که به تغییر در مناسبات قدرت منجر شوند.
اگر حزبی در اسناد خود از برابری جنسیتی دفاع کند، اما زنان در تصمیمگیریهای اصلی آن حضور مؤثر نداشته باشند، آیا این برابری فراتر از یک اصل اعلامشده رفته است؟
اگر مسئولیت آموزش و آگاهیبخشی درباره تبعیض جنسیتی عمدتاً به زنان سپرده شود، اما مردان تشکیلات در این فرایند نقش فعال و مستمر نداشته باشند، چگونه میتوان انتظار داشت که نگرشها و روابط درونی تغییر کنند؟
اگر زنان برای حضور در مسئولیتهای سیاسی و سازمانی ناچار باشند بارها شایستگی خود را اثبات کنند، درحالیکه مسیر دسترسی دیگران به قدرت از پیش هموار شده است، آیا با فرصت برابر روبهرو هستیم؟
و اگر تصمیمهای اصلی درباره زنان، بدون مشارکت مؤثر خود آنان یا بدون امکان اثرگذاری واقعیشان گرفته شود، آیا حتی سیاستهایی که با نیت حمایت از زنان تدوین شدهاند، میتوانند نماینده نیازها و خواستههای متنوع آنان باشند؟
این پرسشها نشان میدهند که برابری جنسیتی را نمیتوان فقط با شمار زنان حاضر در یک نشست، وجود یک کمیته ویژه یا انتشار یک بیانیه سنجید. مسئله اصلی این است که زنان تا چه اندازه در تعریف مسئله، تعیین اولویتها، تدوین سیاستها، تصمیمگیری و ارزیابی نتایج نقش دارند و آیا سایر بخشهای تشکیلات نیز خود را در برابر تحقق این اهداف مسئول میدانند.
برابری زمانی از سطح نماد عبور میکند که در شیوه اداره تشکیلات و در مناسبات واقعی قدرت قابل مشاهده باشد.
۴. آیا واگذاری مسئله زنان، بار مسئولیت را از دوش احزاب برنمیدارد؟
یکی از پرسشهای اساسی این مقاله همین است: آیا واگذاری مسئله زنان به زنان، در عمل میتواند به کاهش مسئولیت احزاب و تشکلها در برابر تبعیض جنسیتی منجر شود؟
این پرسش به معنای انکار ضرورت سازمانیابی مستقل زنان نیست. برعکس، زنان برای بیان تجربههای خود، تولید دانش، نقد مناسبات مردسالارانه و شکلدادن به مطالبات مستقل خویش به فضای سازمانیابی نیاز دارند. اما استقلال و سازمانیابی زنان با سلب مسئولیت از دیگر بخشهای جامعه و تشکیلات تفاوت دارد.
اگر کمیته زنان مسئول باشد که درباره تبعیض جنسیتی آگاهی ایجاد کند، اما مسئولان سایر بخشها موظف نباشند در شیوه رهبری، تقسیم کار، آموزش سیاسی و سازوکارهای تصمیمگیری بازنگری کنند، بخش زنان با وظیفهای سنگین روبهرو میشود که ابزارهای لازم برای انجام آن را در اختیار ندارد.
اگر زنان باید برای تغییر نگرش مردان و اصلاح فرهنگ تشکیلاتی تلاش کنند، اما مردان خود را مخاطب این تغییر ندانند، مسئولیت اصلاح ساختار به شکلی نابرابر توزیع شده است.
اگر احزاب از زنان انتظار داشته باشند که برای برابری مبارزه کنند، اما خود را موظف به سنجش میزان تحقق برابری در عملکرد روزمره ندانند، در این صورت اصل برابری از یک تعهد عمومی به وظیفهای محدود و کمقدرت تبدیل میشود.
در چنین شرایطی، حتی ممکن است وجود بخش زنان بهاشتباه بهعنوان دلیلی برای توجه تشکیلات به مسئله زنان معرفی شود، درحالیکه پرسش اصلی همچنان بیپاسخ مانده است: آیا کل تشکیلات تغییر کرده است یا تنها بخشی از آن مسئول پیگیری موضوعی شده که به همه مربوط است؟
بنابراین، مسئله نه وجود نهادهای ویژه زنان، بلکه نحوه تعریف اختیارات، منابع، مسئولیتها و ارتباط این نهادها با ساختار عمومی تصمیمگیری است.
۵. تناقض میان ادعای آزادیخواهی و بازتولید مناسبات نابرابر
احزاب سیاسی تنها با برنامهها و شعارهای خود شناخته نمیشوند؛ شیوه اداره آنها نیز بیانگر نوع جامعهای است که میخواهند بسازند.
حزبی که از دموکراسی دفاع میکند، باید بتواند دموکراسی را در روابط درونی خود تمرین کند. تشکلی که از عدالت اجتماعی سخن میگوید، باید به تقسیم نابرابر قدرت و فرصت در ساختار خود حساس باشد. نیرویی که خواهان پایاندادن به سلطه سیاسی است، نمیتواند نسبت به اشکال دیگر سلطه، ازجمله سلطه جنسیتی، بیتفاوت بماند.
این سخن به معنای آن نیست که همه مشکلات جامعه باید پیش از هر مبارزه سیاسی دیگری حل شوند یا احزاب باید از اهداف و وظایف اصلی خود فاصله بگیرند. مسئله این است که آزادی و برابری را نمیتوان به مراحل نامعلوم آینده موکول کرد، گویی پس از تحقق اهداف سیاسی اصلی، خودبهخود فرصت و امکان برابری فراهم خواهد شد.
تجربه تاریخی جنبشهای اجتماعی نشان داده است که تغییر در رأس قدرت، بهتنهایی تضمینکننده تغییر در مناسبات اجتماعی نیست. ساختارهای تبعیضآمیز میتوانند در نهادهای جدید نیز باقی بمانند، اگر بهطور آگاهانه مورد نقد و اصلاح قرار نگیرند.
ازاینرو، برابری جنسیتی باید هم بخشی از اهداف سیاسی احزاب باشد و هم معیاری برای ارزیابی عملکرد فعلی آنها. نمیتوان از جامعهای برابر در آینده سخن گفت، اما پرسش درباره توزیع قدرت و مسئولیت در سازمانهای امروز را به حاشیه راند.
۶. مسئولیت مردان و ضرورت تغییر در فرهنگ تشکیلاتی
اگر مسئله زنان، مسئله جامعه است، مردان نیز نمیتوانند خود را صرفاً تماشاگر یا حامی بیرونی این مبارزه بدانند. تبعیض جنسیتی از طریق مجموعهای از قوانین، ارزشها، عادتها و روابط اجتماعی بازتولید میشود؛ بنابراین، تغییر آن به مشارکت فعال همه کسانی نیاز دارد که در ساختارهای اجتماعی و سیاسی حضور دارند.
این مشارکت نباید به حمایت لفظی یا حضور نمادین در برنامههای مربوط به زنان محدود شود. مردان در احزاب و تشکلها باید درباره سهم خود در تقسیم قدرت، نحوه برخورد با زنان، تقسیم کار تشکیلاتی، پذیرش رهبری زنان و شیوه مواجهه با نقدهای جنسیتی تأمل کنند.
برای نمونه، اگر زنان عمدتاً مسئول کارهای اجرایی، خدماتی، ارتباطی یا پشتیبانی باشند، اما تصمیمهای کلان در حلقههای محدود دیگری گرفته شود، صرف افزایش تعداد زنان در تشکیلات لزوماً به معنای توزیع برابر قدرت نیست.
همچنین، اگر سخن گفتن از برابری در نشستها پذیرفته شود، اما نقد زنان به ساختار یا رفتار مسئولان با مقاومت، بیاعتنایی یا برچسبزنی روبهرو شود، فرهنگ تشکیلاتی همچنان به بازنگری جدی نیاز دارد.
در چنین شرایطی، مسئولیت احزاب فقط این نیست که از زنان بخواهند فعالتر شوند؛ بلکه باید موانعی را که مشارکت مؤثر آنان را محدود میکند شناسایی و برطرف کنند. این امر مستلزم آموزش مستمر، سازوکارهای روشن پاسخگویی، مقابله با آزار و تبعیض و ایجاد امکان واقعی برای حضور زنان در مراکز تصمیمگیری است.
مسئولیت مشترک نیز به این معنا نیست که تجربه و صدای زنان در میان یک مسئولیت عمومی ناپدید شود. زنان باید بتوانند تجربههای زیسته و مطالبات خود را مستقلاً بیان کنند و در تعیین مسیر مبارزه نقش محوری داشته باشند. مشارکت مردان زمانی سازنده است که به تقویت این عاملیت کمک کند، نه اینکه بار دیگر اختیار تعریف مسئله و تعیین راهحل را از زنان بگیرد.
۷. از اعلام برابری تا پاسخگویی عملی
برای سنجش جدیت احزاب و تشکلها در زمینه برابری جنسیتی، باید از سطح شعارها فراتر رفت و پرسشهایی مشخص درباره عملکرد آنها مطرح کرد.
نخست،
آیا برابری جنسیتی در تمام برنامههای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی تشکیلات لحاظ میشود یا فقط در اسناد و فعالیتهای بخش زنان حضور دارد؟
دوم،
آیا زنان در مراکز اصلی تصمیمگیری حضور مؤثر دارند و میتوانند بر سیاستها، اولویتها و تخصیص منابع اثر بگذارند؟
سوم،
آیا برای مقابله با تبعیض درونتشکیلاتی، سازوکارهای مشخص، شفاف و قابل پیگیری وجود دارد؟
چهارم،
آیا مسئولان و اعضای مرد نیز در برابر اجرای سیاستهای برابری جنسیتی وظیفه مشخصی دارند یا این مسئولیت عمدتاً بر دوش زنان گذاشته شده است؟
پنجم،
آیا تشکیلات برای تحقق برابری منابع، امکانات و زمان کافی اختصاص میدهد و نتایج فعالیتهای خود را ارزیابی میکند؟
ششم،
آیا زنان با دیدگاهها، تجربهها و پیشینههای متفاوت امکان مشارکت دارند یا صدای گروه محدودی از زنان بهجای همه زنان نمایندگی میشود؟
هفتم، آیا احزاب و تشکلها حاضرند عملکرد خود را در این زمینه نقد کنند، به پرسشهای اعضا و جامعه پاسخ دهند و در صورت مشاهده فاصله میان شعار و عمل، سیاستهای خود را تغییر دهند؟
پاسخ به این پرسشها میتواند نشان دهد که برابری جنسیتی در یک تشکیلات تا چه اندازه از جایگاه واقعی برخوردار است. چنین ارزیابیای نباید صرفاً به محاکمه اخلاقی افراد یا متهمکردن همه احزاب بینجامد؛
هدف آن باید روشنکردن مسئولیتها، آشکارکردن موانع و فراهمکردن امکان اصلاح باشد.
نتیجهگیری: برابری، مسئولیت مشترک
مسئله زنان، مسئله کل جامعه است و نمیتوان مسئولیت رفع تبعیض جنسیتی را تنها بر دوش زنان گذاشت. وجود بخشها و تشکلهای ویژه زنان برای سازمانیابی مستقل و پیگیری مطالبات آنان ضروری است؛ اما این امر نباید بهانهای برای کنارکشیدن سایر بخشهای احزاب و تشکلها از مسئولیت خود باشد.
اگر برابری جنسیتی از اصول بنیادین یک حزب است، باید در ساختار تصمیمگیری، توزیع قدرت، فرهنگ تشکیلاتی و عملکرد روزمره آن نیز دیده شود. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که برابری در حد شعار و نمادی سیاسی باقی بماند.
پرسش این است: آیا احزاب و تشکلهایی که از آزادی، عدالت و دموکراسی دفاع میکنند، حاضرند برابری جنسیتی را نه فقط در برنامههای خود، بلکه در مناسبات و عملکرد درونیشان نیز به معیاری الزامآور تبدیل کنند؟
