خانهسیاست و قدرتچپِ کُردستانی، سوسیالیسم و استراتژی ملی

چپِ کُردستانی، سوسیالیسم و استراتژی ملی

پرویز رحیم زادە

بخش عمدەای از ساکنان جهان امروزِ قرن بیست‌ویکم، قربانی آتش ویرانگر نیروهایی شده‌اند که جامعهٔ بشری را در راستای منافع خود به میدان بازی جنگ و کشتار، اشغالگری و به اسارت گرفتن، ستم و استثمار، خشونت علیه زنان، دامن‌زدن به عقب‌ماندگی، ایجاد آشوب‌های دینی و ستم ملی، نابودی محیط زیست و ده‌ها بحران دیگر تبدیل کرده‌اند. این نیروها، یعنی سرمایه‌داری مسلط جهانی با نمایندگی نئولیبرالیسم، بنیادگرایی اسلامی و جبههٔ چین و روسیه که پیشینه‌ای به‌اصطلاح چپ را در کارنامە خود دارند، در این مرحله عامل و سرچشمهٔ همهٔ آن بحران‌هایی هستند که جامعهٔ بشری را دربرگرفته‌اند. اگرچه این نیروها در ظاهر در برابر یکدیگر ایستاده‌اند و همدیگر را بە جنگ دعوت میکنند، اما هم‌راستا با یکدیگر به سوی نابودی همهٔ آن ارزش‌های بزرگ انسانی گام برمی‌دارند که حاصل صدها سال مبارزه و تلاش برای زندگی بهتر و تحقق آزادی واقعی، از هر نوع ستم و استثمار بودە است.

نئولیبرالیسم جهانی در قرن حاضر گام بە گام بسوی بحران‌های بیشتری در حرکت است و جنگ منافع بزرگ اقتصادی در سال‌های اخیر، با ایجاد جنگ، موجب از دست رفتن جان میلیون‌ها نفر و آواره شدن میلیون‌ها نفر دیگر شده است؛ کسانی که تنها برای نجات جان خود، محل زندگی و میهنشان را ترک کرده و آوارهٔ گوشه و کنار این جهان شده‌اند. از سوی دیگر، دموکراسی غربی هرچه می‌گذرد زمینهٔ بیشتری برای رشد نژادپرستی و فاشیسم فراهم می‌کند و نه‌تنها احزاب جناح راست، بلکه حتی جبههٔ سوسیال‌دموکراسی نیز که به‌ویژه پس از جنگ جهانی دوم نقشی اساسی در بنیان‌گذاری جامعهٔ رفاه و جامعه‌ای مبتنی بر حقوق و انسانی‌تر ایفا کرد، در برابر احزاب راست افراطی در حال عقب‌نشینی است و به این ترتیب غرب مدرن هم در آینده گریبانگیر مرحلهٔ نوینی از بحران‌های درونی سرمایه‌داری خواهد شد. و آن سوسیال‌دموکراسی که می‌خواست با بهره‌گیری از ظرفیت دموکراسی، تعادلی میان کار و سرمایه به سود هر دو طرف ایجاد کند، اکنون در حال عقب‌نشینی است و هرچه می‌گذرد فشار بر کارگران در محل کار، فشار مالیاتی و افزایش قیمت کالاها و افول بیشتر خدمات اجتماعی در حال گسترش است.

هنگامی که در نیمهٔ دوم قرن بیستم نظام سوسیال‌دموکراسی در اروپا شکل گرفت، مردم را حول آن پروژه گرد آورد که آنان به جای در پیش گرفتن راه انقلاب برای رسیدن به جامعهٔ سوسیالیستی، می‌خواستند از طریق اصلاحات تدریجی به سوی آن هدف گام بردارند. اما این اندیشه اکنون پس از بیش از یک قرن، نه‌تنها هیچ نقد و برنامه‌ای در برابر سرمایه‌داری ندارد، بلکه خود بخشی از این نظام است و با هدف ماندن در قدرت سیاسی، روز بە روز به جناح لیبرال‌ها نزدیک‌تر می‌شود و به شریک پروژه‌های آنان تبدیل می‌گردد. بنابراین، آن رویکردی که مدعی بود راه رسیدن به سوسیالیسم از سوسیال‌دموکراسی می‌گذرد، نه‌تنها نادرست بود، بلکه مه و ابهام بزرگی نیز بر جنبش سوسیالیستی ایجاد کرد که پیامدهای آن موجب شد طبقهٔ کارگر برای سالیان دراز به‌طور کامل تسلیم منطق سرمایه‌داری شود تا در برابر تغییر انقلابی در آن نظام ایستادگی کند.

از سوی دیگر، سوسیالیسم به‌عنوان اندیشه‌ای مدرن که در نقد لیبرالیسم و بازار آزاد در قرن ۱۹ شکل گرفته بود، می‌خواست پروژهٔ دموکراسی را در آن مرحله‌ای که گشایشی پدید آمده بود، در یک سطحی گستردهٔ اجتماعی، به‌گونه‌ای پیش ببرد که همهٔ طبقات و اقشار جامعه نه‌تنها در فرایند سیاسی، بلکه در عرصهٔ اقتصادی آن نیز جایگاه داشته باشند، یعنی مالکیت عمومی بر ابزارهای تولید. درست است که در دموکراسی سرمایه‌داری، حق مشارکت آزادانهٔ سیاسی و آزادی اجتماعی فرد به وجود می‌آید، اما دیدگاه سوسیالیستی نسبت به مسئلهٔ دموکراسی معنایی عمیق‌تر پیدا می‌کند، یعنی الگویی رادیکال از دموکراسی اجتماعی به معنای کنترل عمومی بر فرایند کار و تولید. آنچه در اینجا اهمیت دارد این است که نباید دموکراسی تنها به مشارکت سیاسی محدود شود، بلکه دموکراسی باید هم‌زمان در عرصهٔ اجتماعی و اقتصادی نیز رشد کند، زیرا زمانی که دموکراسی تنها به مشارکتی سیاسی در فرایندی انتخاباتی یا آزادی بیان محدود شود، در اینجا مسئلهٔ عدالت اجتماعی در عرصهٔ اقتصادی به نفع گروهی که در راستای منافع خود جامعه‌ای نابرابر تولید می‌کنند، نادیده گرفته می‌شود. برای نمونه، همین دموکراسی سرمایه‌داری بود که زمینه را برای شعله‌ور شدن دو جنگ بزرگ جهانی فراهم کرد که در نتیجهٔ آن ده‌ها میلیون نفر جان خود را از دست دادند و دچار آوارگی و ویرانی شدند.

در اینجا منظور از طرح این اصطلاحات این است که گفته شود دموکراسی بدون عدالت اجتماعی در عرصهٔ اقتصادی، پروژه‌ای ناقص است و برعکس، سوسیالیسمی که از هر معیار دموکراتیکی تهی شود، حاصل آن همان فاجعه‌ای خواهد بود که در اتحاد شوروی عقب‌مانده سر برآورد؛ که نه‌تنها نتوانست آن هدف را محقق کند، بلکه به شکلی فاجعه‌بار در برابر دموکراسی ایستاد و نتیجه‌اش به حکومتی توتالیتر تبدیل شد که نه‌تنها هیچ ارتباطی با سوسیالیسم ندارد و نباید با آن اندیشه شناخته شود، بلکه آن تجربه که می‌توانست به الگویی برای بشریت تبدیل شود، خود را همچون نمایشی غم‌انگیز در تاریخ بە عرصە ظهور گذاشت. بنابراین، با وجود دستاوردهای جنبش سوسیالیستی نیز لازم است با نگاهی انتقادی به آن تجربه‌های چپ قرن گذشته بنگریم و با در نظر گرفتن واقعیت‌های امروز جامعه، بخشی از احیای گفتمانی نوین از چپ در کوردستان باشیم. درست است که در حال حاضر سرمایه‌داری نظام مسلط است، اما این به آن معنا نیز نیست که می‌توانند مانند گذشته مبارزات آزادی‌خواهانه و برابری‌خواهانهٔ مردم را درهم بشکنند و اجازه ندهند صدایشان را بلند کنند، اما آنچه روشن است، جبههٔ سرمایه‌داری تلاش می‌کند از بروز دوبارهٔ جریان چپ و سوسیالیستی در سراسر جهان جلوگیری کند و برای این برنامه نیز ضمن اجرای یک برنامە مدون و استراتژیک سالانه میلیاردها دلار بودجه برای همهٔ نهادها و دستگاه‌های امنیتی، نظامی، رسانه‌ای و … در سطح جهان اختصاص می‌دهند تا علیه جبههٔ چپ به کار گرفتە شوند.

با این مقدمهٔ کوتاه، منظور این بود که تصویری کلی از وضعیت نظام مسلط جهانی ارائه شود که بشریت در چه وضعیتی قرار دارد، اما این نیز به آن معنا نیست که این تنها یک تفسیر و آلترناتیو جهانی است که می‌تواند مانع این بحران‌ها شود. همان‌طور که می‌دانیم در سطح همهٔ کشورها اندیشه‌ها و جریان‌های چپ وجود دارند و در سطح فعالیتهای سیاسی، سازمانی یا مبارزهٔ پارلمانی فعال هستند، بنابراین می‌توان این تصویر را دید که اگر خوانش جدیدی از رویدادها داشته باشند، در بلندمدت هرکدام از آن نیروها در کشورهای خود به اکثریت تبدیل می‌شوند و بر این اساس نیز می‌توان هم‌زمان با اینکه خود را از جنگ و آشوب دور نگه می‌دارد، در ادامهٔ یک مبارزهٔ دموکراتیک بار دیگر به صحنهٔ تغییرات بازگردند. اما جبههٔ چپ هر جامعه‌ای باید متناسب با وضعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی خود، برای ترسیم خود تلاش کند؛ یعنی در این زمینه پیروی از یک متد فراگیر جهانی پاسخگو نیست و بلکه این احتمال وجود دارد که بار دیگر جهان را بسمت یک جنگ فراگیر سوق دهد.

بر همین اساس نیز صورت‌بندی مسئلهٔ چپ در جامعهٔ ما، «کوردستان»، باید با خوانشی تازە از تحولات امروزی منطبق باشد و تفسیری درست از توازن نیروها در سطح جهانی بدست بدهد و از هرگونە جزم اندیشی ایدولوژیک پرهیز کند. در جهان امروز، گرسنگی، بیماری‌های فزاینده، روند مستمر نابودی محیط زیست، شعله‌ور شدن جنگ‌های مذهبی و … و غیره، پدیده‌هایی هستند که نظام سرمایه‌داری قدیم و جدید به وجود آورده‌اند. در کشورهای جهان سوم، هر سال هزاران کودک به دلیل گرسنگی و بیماری‌هایی که می‌توان آن‌ها را درمان کرد، ولی بدیل عدم امکان دسترسی به آن، جان خود را از دست می‌دهند. این‌ها هم‌زمان است با روند مستمر خصوصی‌سازی اماکن عمومی مانند بیمارستان‌ها، مدارس، نهادهای بزرگ تولیدی و وادار کردن کارگران به تن دادن به امضای «قراردادهای موقت» که همهٔ این‌ها در بلندمدت موجب افزایش بیشمار بیکاری خواهد شد. بنابراین، جریانی چپِ کوردستانی می‌تواند بار دیگر بر اساس احساس مسئولیت در قبال مجموعهٔ این بحران‌ها، جایگاه خود را به دست آورد. ما حامل نوعی از اندیشهٔ چپ هستیم که در همهٔ عرصه‌های زندگی جامعه آزادی ایجاد کند؛ یعنی این چپ باید خودگردان، دارای حاکمیت سیاسی، فمینیست، مدافع محیط زیست و حقوق جنسیتی، صلح‌طلب و پلورال و سکولار و مدافع گسترده‌ترین دموکراسی باشد. از سوی دیگر، چپ نوین باید مرز خود را با تجربه‌های شکست‌خوردهٔ چپ کلاسیک نشان دهد که تلاش کرده‌اند پروژه‌های خود را از بالا بر توده‌ها تحمیل کنند، بلکه با گسترش دموکراسی به شیوه‌ای رادیکال، زمینهٔ آن را فراهم کند که توده‌های مردم با ابتکار و نوآوری خود جامعه را اداره کنند.

چپِ کوردستانی و چپ در جهان

اندیشهٔ برابری و عدالت تاریخی دیرینه دارد و از زمانی که انسان وجود داشته و می‌اندیشیده، مسئلهٔ عدالت یکی از مهم‌ترین موضوعاتی بوده که همواره در پی یافتن پاسخ آن بوده است. بنابراین، پیش از مارکس نیز اندیشهٔ برابری و “سوسیالیستی” البتە نە بە معنای کلمە یکی از محورهای مهم مبارزهٔ انسان علیه نابرابری بوده است، اما آنچه سوسیالیسم مارکس را از پیشینیان خود و هم‌زمان اندیشمندان چپِ عصر خویش متمایز می‌کند، خوانشی علمی از سوسیالیسم است که آن را از موضوعی اخلاقی و اتوپیایی به مسئله‌ای عینی و اجتماعی تبدیل کرد؛ و این مهم‌ترین نقطهٔ تفاوت میان سوسیالیست‌های آن دوره بود که مارکس با پژوهش عمیق و موشکافانه، این نظریه را به اوج رساند و آن را به یکی از گفتمان‌های مسلط زمانهٔ ود تبدیل کرد که جایگاهی گسترده در میان توده‌ها به دست آورد.

قرن نوزدهم در غرب، رشد صنعتی در شهرها دریچه‌ای گسترده به روی طبقه‌ای وسیع از کارگران گشود که نیروی کار خود را در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها در راستای تولید و دریافت دستمزد مناسب بە فروش بگذارند و به این ترتیب هم از بحران بیکاری رهایی می‌یافتند و هم در مجموع در کل فرایند تولید اجتماعی مشارکت می‌کردند و به این ترتیب زمینه‌ای نیز فراهم شد که دموکراسی در آن رشد کند. از همان دوره به‌سرعت آشکار شد که صاحبان سرمایه به بی‌رحمانه‌ترین شکل و زیر فشار سنگین کار و با طولانی‌تر کردن ساعات روزانهٔ کار، شرایطی چنان دشوار برای این طبقهٔ جدید ایجاد کرده‌اند که جز خستگی و دریافت دستمزدی در حد امرار معاش، چیز چندانی برایشان باقی نمی‌ماند؛ چنان‌که مارکس در کتاب سرمایه بیان می‌کند، نه دهم زندگی انسان تنها تلاشی برای بقاست. با این حال، دموکراسی سرمایه‌داری ناچار برای به سرانجام رساندن کلیت پروژه‌های خود، یعنی انباشت هرچه بیشتر سرمایه، به توسعهٔ متوازن نیاز داشت که در آن اندیشه‌های متفاوت نیز تحت نام دموکراسی مجال بیان داشته باشند، اما آن دموکراسی‌ای که از مطالبات اقتصادی دور باشد و تنها به چند حق سیاسی و اجتماعی برای فرد محدود شود.

از همان قرن نوزدهمِ رشد سرمایه‌داری، اعتراضات و نارضایتی‌های کارگران گسترهٔ زیادی پیدا کرد؛ برای نمونه در فرانسهٔ اواسط قرن نوزدهم، در طول یک سال ۴۰۶ تظاهرات اعتراضی کارگری بە وقوع پیوست، آلمان صنعتی به یکی از مراکز بزرگ سازمان‌های کارگری تبدیل شده بود. به این ترتیب، اندیشهٔ سوسیالیستی که در اساس نقد و ایستادگی در برابر لیبرالیسم آن دوره بود، به‌تدریج تمام تار و پود جامعهٔ غربی را فراگرفت و سازمان‌یابی کارگران و همبستگی آنان با کارگران دیگر کشورهای پیرامون که روزبه‌روز گسترهٔ بیشتری پیدا می‌کرد، ترس و نگرانی را در دل حاکمان انداخته بود؛ بنابراین، رقابت میان صاحبان سرمایه برای سود بیشتر از یک سو و خطر انقلاب کارگران از سوی دیگر، جامعهٔ غربی را در دههٔ دوم قرن بیستم به سوی جنگ جهانی اول سوق داد که در آن، به معنای واقعی کلمه، کارگران قربانی آتش آن جنگ شدند.

اما جهان در قرن بیستم، که سازمان کومەلە نیز محصول بخشی از آن تغییرات بود، شاهد رویدادهای بسیار مهمی بود که بر آن تأثیر گذاشتند. پس از آنکه انقلاب اکتبر در سال ۱۹۱۷ روی داد و قلعهٔ تزار فرو ریخت و جرقه‌ای برای بنیان‌گذاری سوسیالیسم در روسیه پدیدار شد، آن تجربه که می‌توانست تصویری از زندگی بهتر، احترام به انسان و برابری را به تمام جهان نشان دهد، به بدترین الگوی حکمرانی سیاسی تبدیل شد که همچنان به نام سوسیالیسم شناخته می‌شود. در حالی که بر اساس نظریهٔ مارکس، ایدهٔ کلی سوسیالیسم باید به سوی تقسیم ساختاری قدرت و اقتصاد گام بردارد، اما در اتحاد شوروی، برعکس، قدرت و اقتصاد در دست یک حزب انحصاری شد و نه‌تنها سوسیالیسم بنیان گذاشته نشد، بلکه چهره‌ای ترسناک و شکست‌خورده از راه و ایدەهای مارکس به تمام جهان نشان داده شد. اما این تجربه نیز سرانجام از درون خود شکست خورد و شماری از اندیشمندان چپ قرن بیستم، هرکدام با دیدگاه خود، در تلاش برای اصلاح و بازتعریف دوبارهٔ سوسیالیسم بودند. بنابراین، در این قرن نیز نوع دیگری از نگاه به سوسیالیسم و چپ نوین شکل گرفت و به‌ویژه پس از آنکه بلوک به‌اصطلاح سوسیالیستی که در آن زمان برای بسیاری از جنبش‌های چپ جهان نماد و الگو بود، دچار شکاف و فروپاشی شد، دیگر خود را با آن تجربه تعریف نمی‌کردند. انقلاب دانشجویی فرانسه که به‌سرعت با جنبشی گستردهٔ و اجتماعی درآمیخت و نقدی بر وضعیت مسلط و تلاشی برای گسترش بیشتر آزادی بود، نه‌تنها فرانسه، بلکه اکثریت جامعهٔ کشورهای جهان را تحت تأثیر خود قرار داد.

از سوی دیگر، جنبش فمینیستی در حال گسترش بود و زنان دیگر حاضر نبودند بیش از این تحت فشار فرهنگ‌های عقب‌ماندهٔ دینی و مردسالارانه به زندگی ادامه دهند و به این ترتیب نوعی آگاهی اجتماعی در این زمینه در غرب رشد کرد که موج‌های آن نیز به سوی خاورمیانه می‌آمد. جنبش‌های استقلال‌طلبانهٔ کشورها تحت فشار استعمار در سراسر جهان در حال گسترش بود که در بسیاری از آن‌ها چپ‌ها در صف مقدم آن قرار داشتند؛ برای نمونه مبارزهٔ مردم آفریقای جنوبی، ویتنام، کنگو، کوبا و بخش بزرگی از کشورهای آمریکای لاتین تا خاورمیانه، تا می‌رسید به کوردستان و آن جنبش‌هایی که در هرکدام از بخش‌ها، البته با دستورکارهای متفاوت، شکل گرفتند.

از سوی دیگر، در کوردستان جنبش مسلحانهٔ ۴۶/۴۷ شمسی که البته به‌سرعت نیز سرکوب شد، روحیه و ایده‌ای تازه به نسل جدید مبارزان داده بود. در کوردستان جنوبی “باشور” نیز آغاز نخستین مبارزهٔ مسلحانه در سال ۱۳۴۰ که به انقلاب ایلول شناخته شد و جریانی سنتی آن را رهبری می‌کرد، خود تجربه‌ای برای بررسی و ارزیابی بود.

اما در این میان، سازمان کومەلە اگرچه دارای نوشته‌ای تئوریک نبود که آن را مبنای مبارزهٔ خود قرار دهد، اما این در ذات خود کمبود و نقصی نبود که بتواند مانع توده‌ای کردن اندیشهٔ سوسیالیستی در جامعهٔ کوردستان شود؛ بلکه این سازمان جدید با پراکتیک روزانهٔ خود بیشترین تأثیر را بر اجتماعی کردن اندیشهٔ چپ و سوسیالیستی در کوردستان گذاشت. بیشتر مبارزان کومەلە، با وجود اینکه دسترسی بسیار کمی به نوشته‌ها و کتاب‌ها داشتند، اما در میدان عمل آن رویکرد را به عمق توده‌های مردم کوردستان بردند؛ از همین رو، هرچه می‌گذشت، گفتمان چپ در جامعهٔ کوردستان نیرومندتر می‌شد. یعنی پراکتیزە کردن آن اصطلاحاتی که در چارچوب نوشته‌ها و کتاب‌ها می‌توانستند برای همیشه محبوس بمانند، این بار در کوردستان به‌طور عمیق در تمام زوایای جامعه نفوذ کرد. همان‌گونه که پراکتیک در اندیشه و تفکر مارکس در تمام آثار و نوشته‌هایش به چشم می‌خورد و یکی از مهم‌ترین پایه‌های دیدگاه او برای هر تغییری است که می‌تواند در سطح جامعه رخ دهد، جنبش چپ و سوسیالیستی کوردستان که کومەلە آنرا نمایندگی می‌کرد، به شکلی آگاهانه و سازمان‌یافته، این اندیشه را در سطحی چشمگیر و تأثیرگذار اجتماعی کرد.

بسترهای رشد چپ در کوردستان

آن تغییراتی که تحت نام «اصلاحات ارضی» در ایران آغاز شدند، دگرگونی بنیادینی در جامعهٔ ایران و کوردستان به وجود آوردند. شهرها بزرگ‌تر شدند و موج گسترده‌ای از مردم روستاها که تا آن زمان در جامعه‌ای ساده و آرام و خودکفا زندگی می‌کردند، به سوی شهرهای بزرگ آمدند و در فرایند رشد صنعتی و اقتصادی مشارکت کردند؛ یعنی طبقه‌ای گسترده از کارگران به وجود آمد که این بار خود را در مراکز صنعتی و فرایند تولید می‌دید و همین امر نیز به‌خودی‌خود آگاهی این طبقه را روزبه‌روز افزایش می‌داد و آنان را سازمان‌یافته‌تر می‌کرد. حاکمان ایران در این پروژه، در ادامهٔ تداوم اشغالگری، هم‌زمان چشم طمع به جغرافیای کوردستان با همهٔ منابع انسانی و اقتصادی و معادن آن دوخته بودند؛ بنابراین روند صنعتی‌شدن البتە بە شیوەای کاملا وابستە بە مرکز و در چهارچوبی انتزاعی در کوردستان نه با هدف توسعهٔ اقتصادی، بلکه با هدف غارت در راستای دسترسی به بهره و سود، بسیار آهسته پیش می‌رفت؛ ازاین‌رو به‌طور کلی در مرحلهٔ نخست، بخش بیشتری از نیروی انسانی مردم کوردستان را به سوی شهرهای بزرگ کشاند و در مقابل، دزدی و غارت در کوردستان ادامه داشت.

از سوی دیگر، پروسە تحصیل و بهرمندی از آموزش که تا آن زمان حق گروهی از افراد بانفوذ و خانواده‌های ثروتمند و اریستوکرات آن دوره بود، این بار قشر گسترده‌تری را دربر گرفت و درهای مدارس و دانشگاه‌ها به روی جوانان گشوده شد و آنان نیز این فرصت را به دست آوردند که در دانشگاه‌های ایران تحصیل کنند و به این ترتیب خود را با محافل و تجمعات دانشجویی درآمیختند.

اگرچه جهان آن دوره دارای دو قطب قدرتمند بود که هرکدام در تلاش بودند هژمونی خود را بر کشورهای بیشتری حاکم کنند، اما در درون جوامع نیز تغییرات اقتصادی، سیاسی و اجتماعی زمینهٔ رشد دیدگاه‌های گوناگون، از جمله چپ، را فراهم کرده بود. بنابراین، چپ ایران از یک سو تحت تأثیر قطب‌بندی جهانی و از سوی دیگر به دلیل تغییرات داخلی در ایران سر برآورد و توانست هم در میان کارگران تا حد چشمگیری جایگاه خود را پیدا کند و هم‌زمان در میان روشنفکران و تحصیل‌کردگان نیز جایگاه قابل توجهی به دست آورد. اگرچه هرکدام از آنان مسیر و رویکردهای گوناگونی را در پیش می‌گرفتند ــ «از صرفاً باورمند بودن به کار سیاسی توده‌ای تا مبارزهٔ مسلحانه» ــ اما توانستند بر جریان چپ در کوردستان نیز تأثیر بگذارند؛ اما با این تفاوت که چپ در کوردستان، که کومەلە پیشگام آن بود، توانست با خوانشی متفاوت از ساختار سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، مسیر خود را در میان آن پیچیدگی‌های ایدئولوژیک پیدا کند و به‌سرعت به جریانی گستردهٔ اجتماعی تبدیل شود. یعنی کومەلە تنها به یک دیدگاه و شیوهٔ فعالیت پایبند نبود که یا صرفاً کار سیاسی باید در اولویت باشد، یا جریانی مسلحانه و دور از توده‌ها، یا تبدیل شدن به سازمانی کارگری و صنفی. بلکه چپ و سوسیالیست بودن برای کومەلە روشی بود که از آن طریق به‌صورت دینامیک خود را با همهٔ جنبش‌های اجتماعی هماهنگ می‌کرد و بر اساس توانایی درک خود، هم از تجربه‌های آنان برای هرچه بیشتر آماده کردن خود بهره می‌گرفت و هم‌زمان نقش رهبری را در جهت‌دهی به آن‌ها ایفا می‌کرد.

چپ بودن برای کومەلە به معنای تنها یک نگاه به یک طبقهٔ اجتماعی خاص، «کارگران»، نبود؛ به آن شکلی که در حال حاضر در رویکرد چپ کلاسیک دیده می‌شود، یعنی تنها تکیه بر طبقهٔ کارگر برای انقلاب سوسیالیستی. بلکه چپ بودن برای کومەلە در سال‌های نخست فعالیتش که آزادانه در میان توده‌های مردم کوردستان فعالیت می‌کرد، به معنای حمایت و به یاری رفتن در اعتصاب توتون‌کاران بانه، ایجاد و گسترش سازمان‌های توده‌ای، سازمان‌های زنان، کارگران و کارگران بیکار، دفاع از حقوق دهقانان در برابر ارباب و … و غیره، و مهم‌تر از آن، همزمان ایستادگی شجاعانه و بدون تردید در سنگر کوردستان برای دفاع از دستاورد مبارزە توده‌ها و دفاع قاطع از مبارزەای ملی بود کە بشیوە گستردە جریان داشت.

کومەلە در برنامه‌ها و پروژه‌های خود هر چیزی را که پذیرفته باشد، اما تجربه‌های عملی اولیهٔ این جریان به ما می‌گویند که این حزب، چپ و کوردستانی بوده است، اما بعدها در روند تغییراتی که پیش آمد، به‌تدریج، به‌ویژه پس از تشکیل حزب کمونیست ایران، موجی ایدئولوژیک که هم‌زمان تعریفی سرتاسری و برگرفتە از چپ ایرانی را نیز با خود داشت، یعنی هژمونی ایدە ملت مسلط بر این جریان سایه افکند؛ که در ادامهٔ خود، انرژی و پتانسیل این نیرو را در کشاکش ایدئولوژی ذوب و بە هدر داد، به‌گونه‌ای که نیروی انسانی بزرگی که می‌توانست در کوردستان هستهٔ یک مبارزهٔ گستردهٔ متحدانه و ایجادکنندهٔ گفتمانی فراگیر باشد، در خدمت سازمان‌دهی اندیشهٔ چپ ملت بالادست با هدف انقلاب کارگری قرار گرفت. و این رویداد در حالی بوقوع پیوست که بیشتر جریان‌های چپ ایرانی دچار ضعف و از نظر سیاسی وارد دورە بحران شده بودند، در مقابل اما کومەلە در اوج رشد و شکوفایی و در رأس یک جریان بزرگ اجتماعی در کوردستان قرار داشت.

البتە از یک نگاە انتقادی دیگر و هنگامی که پس از سال‌ها فرصتی برای بازنگری در عرصهٔ ایدئولوژیک ایجاد شد، «انشعاب ۲۰۰۰» تحت نام پروژهٔ بازسازی کومەلە، این جریان نه‌تنها نتوانست خود را به‌عنوان چپی نوین و متناسب با زمانه در کوردستان تعریف کند، بلکه در ادامە سر از جبههٔ راست ایرانی درآورد؛ جبهه‌ای که از نظر جهان‌بینی هم در برابر مبانی چپ ایستاد و هم در مسئلهٔ ملی، تلاشی برنامه‌ریزی‌شده برای تبدیل این ملت “کورد” به تابع بلامنازع سیستم دولت ملت ایرانی به‌عنوان قوم و شهروند و تغییر گفتمان کوردستان نیز به «مناطق کردنشین» بود.

چپِ کوردستانی به چه معناست؟

کوردستان نیز مانند هر واحد و منطقهٔ دیگری بر روی این کرهٔ خاکی در طول روند تاریخ، فارغ از تاثیرپذیری نبودە و فلسفه، سیاست، اقتصاد و فرهنگ بخشی از پروسە خودآگاهی این جامعە بودە است. هم‌زمان، بر اساس موقعیت جغرافیایی و ساختار اجتماعی خود، نسبت به آن تغییرات واکنش‌هایی داشته است. بنابراین، اصطلاح «چپ» نیز که یکی از آن اندیشه‌هایی بود که در فرانسه، به‌ویژه پس از گسترش دوران صنعتی‌شدن پدیدار شد و به آن جریانی اطلاق میافت که خواهان تغییرات بنیادین در جامعه و مخالف قدرت سنتی، کهنه و عقب‌مانده بود و در مقابل، به برابری و عدالت اجتماعی در حوزهٔ اقتصادی و پیشرفت‌ باور داشت، و در ادامە یک روند تاریخی پیچیدە و پیوستە جرقه‌های این اندیشه بعدها کوردستان را نیز دربرگرفت.

بدون شک، به‌کارگیری این اصطلاح، بیانگر معنایی بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی است که پیش‌تر در زبان و بیان به کار رفته است؛ در روند مبارزهٔ سیاسی در کوردستان، که کومەلە یکی از نمونه‌های برجسته آن تجربه است، آنچە یک تصویر و نمای کلی را از آن تاریخ نشان میدهد آنست کە کومەلە به‌عنوان نیرویی «چپ در کوردستان» فعالیت کرده و برنامه و استراتژی خود را نیز بر همین مبنا بنا نهاده بود. بر این اساس، این حزب نیرویی چپ در کوردستان بودە و در تلاش بودە تا با سازماندهی کارگران که البته امروز معنای گسترده‌تری پیدا کرده است، آنها را بە بخشی از مبارزات کارگری در سطح ایران تبدیل کند ــ در این خوانش اما آن جهان در ذهن او، یعنی ایران، به‌عنوان یک چارچوب جغرافیاییِ تاریخیِ مشخص شدە است. بنابراین، ما در اینجا تلاش می‌کنیم تا، هم از نظر تاریخی و سیاسی و هم از نظر تأثیر به‌کارگیری اصطلاحات، که بی‌گمان نتیجهٔ نگرش و اندیشهٔ فردی یا سازمانی به این مسئله است، تا حدی به ارزیابی و تحلیل آن بپردازیم و هم‌زمان از دیدگاه خودمان نشان دهیم که چرا در اینجا و در این تاریخ، دست‌کم برای یک کُرد که اندیشه و تفکر چپ را مبنای مبارزهٔ سیاسی خود قرار داده است، یک خطای استراتژیک یا شاید یک سوءبرداشت رخ داده است؛ خطایی که انتظار می‌رود نسل‌های امروز و آینده بتوانند در پرتو تغییراتی که پیش رو می‌آیند، تلاش کنند این خطای تاریخی را اصلاح کنند و با خوانشی دقیق، اندیشهٔ چپ را با هدف دستیابی به حاکمیت سیاسی، عدالت اجتماعی و برابری در خدمت منافع و مصالح توده‌های مردم کوردستان قرار دهند.

چپِ کوردستانی، با توجه به شرایط تاریخی و فرهنگی توده‌های مردم، به فراهم‌کردن بسترهای دستیابی به جامعه‌ای سوسیالیستی در همهٔ حوزه‌های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و زیست‌محیطی و تلاش برای از میان بردن همهٔ انواع تبعیض و… باور دارد؛ هم‌زمان، این پروژه را در کوردستانی مستقل و فارغ از دخالت فرماسیونهای سراسری حاکمیت ایران تصور می‌کند که در آن توده‌های مردم در فضایی آزاد و به دور از فشار، سانسور و تبعیض، به‌صورت دموکراتیک دربارهٔ سرنوشت خود برای تشکیل یک موجودیت مستقل تصمیم می‌گیرند. و چپِ کوردستانی در اینجا بدون هیچ تردیدی به توده‌های مردم کوردستان می‌گوید که این حق طبیعی و تاریخی خود شماست که به استقلال برسید و ما نیز آن را رویکردی درست و استراتژی‌ای اساسی برای آیندهٔ همهٔ مردم کوردستان می‌دانیم

از دیدگاه چپِ کوردستانی، رهایی از ستم، استثمار و نابرابری دو گام اساسی دارد که هم‌زمان در کنار یکدیگر پیش می‌روند و هر دو مسئله کاملاً به یکدیگر پیوند خورده‌اند؛ یعنی مسئلهٔ تلاش برای برپایی جامعه‌ای برابر و عادلانه و مبارزە برای رفع بنیادین ستم ملی. اگر این دو مسئله از یکدیگر جدا شوند، اهداف توده‌های گستردهٔ مردم کوردستان نادیده گرفته می‌شود؛ یعنی ما از یک طرف نمی‌توانیم الگویی مستقل بنا کنیم، اما در این مدل مسئلهٔ آزادی‌ها، برابری میان زن و مرد و مسئلهٔ به‌رسمیت‌شناختن رسمی تفاوت‌های جنسیتی، دموکراسی، مسئلهٔ محیط زیست و عدالت اجتماعی و اقتصادی را نادیده بگیریم و اجازه دهیم قوانین و مقررات ستمگرانه و نابرابر بر مردم حکم برانند و هر مطالبه‌ای را زیر چتر ملت ذوب کنند و نتیجهٔ آن نیز تبدیل‌شدن به ملتی متعصب و عقب‌مانده باشد.

بنابراین، آنچه دیدگاه چپِ کوردستانی را از دیگر گرایشات چپ در کوردستان متمایز می‌کند، تمرکز بر دو مسئلهٔ مهم استراتژیست که از یک سو باید مردم کوردستان حق تعیین سرنوشت سیاسی خود را بدست بگیرند و از سوی دیگر، این الگوی مستقل کە بر پایە یک تصمیم جمعی شکل گرفتە باید در همهٔ عرصه‌های مشارکت اجتماعی، چهره‌ای دموکراتیک و انسان‌دوستانه از خود نشان دهد و به سوی ایجاد جامعه‌ای برابر و پیشرفته و امروزی حرکت کند، که خود را با معیارهای انسانیِ جهان پیشرفته هم‌راستا می‌کند.

گفتمانِ چپِ کوردستانی، متضاد یا هم‌راستا با چپ در کوردستان

تفاوت میان به‌کارگیری این دو عبارت «چپِ کوردستانی» و «چپ در کوردستان» تنها یک امر عادی نیست که بدون اندیشیدن روی داده باشد یا به‌طور اتفاقی به وجود آمده باشد، بلکه عبارت «چپ در کوردستان» در اساس نوعی جهان‌بینی است که در این دیدگاه، کوردستان عاملی مستقل برای دستیابی به هدفی مشخص نیست، بلکه ماده و بخش کوچکی از کلیتی بزرگ‌تر به نام ایران است، با هدف به پایان رساندن پروژه‌ای ناتمام؛ حال این پروژه می‌تواند ایرانی دموکراتیک باشد یا ایرانی سوسیالیست. یعنی تلاش برای تقویت چپ در کوردستان در روند تاریخی خود به این معنا بوده و این جهت را گرفته است که این جریان تلاش می‌کند با تقویت این گفتمان در کوردستان، در خدمت یک استراتژی بزرگ‌تر در سطح ایران برای دستیابی به هدفی مشخص، برای مثال «انقلاب کارگری» یا هر مدل دیگری از اداره جامعە بودە است. بنابراین، خود کومەلە که به سازمان کوردستانی حزب کمونیست ایران تبدیل می‌شود، دقیقاً در همین جهت گام برمی‌دارد که پتانسیل انقلابی و چپ در کوردستان را به سوی یکپارچگی سراسری با هدف دستیابی به سوسیالیسم در ایران هدایت می‌کند.

در اینجا باید بر دو مسئلە تاکید کرد، بدون شک کوردستان نیز مانند هر جامعهٔ دیگری دارای طبقات متفاوت است و تضاد میان طبقات نیز به‌روشنی دیده می‌شود و تلاش برای از میان بردن آن وظیفه‌ای مبارزاتی است؛ اما اگر حل آن ستم، با گریز از ستم دیگری، یعنی چشم‌پوشی از «حق تعیین سرنوشت مردم کُرد برای استقلال» اصل و بنیاد سوسیالیسم را نیز زیر سؤال می‌برد؛ زیرا سوسیالیسم امروز باید در برابر همهٔ فرم‌های ستم بایستد، به‌ویژه در مورد ملتی که حق داشتن یک موجودیت مستقل از آن سلب شده است.

در اینجا درست است که آنان یعنی گرایش چپ در کوردستان در برنامهٔ خود خواهان «حق تعیین سرنوشت» برای مردم کوردستان هستند، اما بشیوە کاملا عملی خود در جبههٔ مخالفت با تصمیم حق تعیین سرنوشت اگر به استقلال مختوم شود قرار می‌گیرند؛ زیرا پیوسته پیشنهاد می‌کنند که ما نباید بخواهیم مردم کوردستان از ایران جدا شوند و این سیاست را به زیان جنبش سراسری و کارگری  میدانند. در اینجا در دیدگاه آنان توضیح داده نمی‌شود که منظور چه نوع زیانیست. اما می‌توان چنین برداشت کرد که از نظر آنان، اگر طبقهٔ کارگر در کوردستان سازماندهی شود با هدف اینکه در کشور مستقل خود قدرت را به دست بگیرد، گویا مبارزهٔ طبقاتی و وحدت کارگران در سطح سراسری را مختل می‌کند و این رویە به زیان سوسیالیسم است؛ اما طبقهٔ کارگر کوردستان با درهم‌آمیختن با کارگران ایران رهایی می‌یابد. یعنی چپ و سوسیالیست بودن، نه بر اساس یک معیار علمی اجتماعی از مارکسیسم، بلکه با بودن در جغرافیای یک کشور بزرگ‌تر تعریف حقیقی خود را به دست می‌آورد. بنابراین، در این اندیشە کارگران نه بر اساس وجود و مشارکتشان در فرایند تولید، بلکه جغرافیای محل زندگی‌شان به معیار مبارزهٔ طبقاتی تبدیل می‌شود.

در یک تصویر کلی آنچە کە در رابطە مارکس با مسئلە دولت نمایان میشود آنست کە مارکس مخالف دولت است و دولت در اندیشە مارکس ابزار حفظ ساختارهای تبعیض آمیز اقتصادی و طبقاتیست. همزمان ذکر این نکتە هم لازم است چونکە در اینجا یک سوءبرداشت تاریخی روی داده است کە اشارە بە آن ضروریست. تلاش برای استقلال ملت‌ها از زیر یوغ اشغالگری، با مسئلهٔ دولت به‌عنوان شکلی از ادارهٔ قدرت سیاسی ـ اقتصادی، تفاوت بسیار زیادی دارد. اگر یک جریان چپ، مطالبهٔ استقلال ملی خود را کە در فرم دولت ملی نمایان میشود را با فروپاشی ایدئولوژی خود تعریف کند، پس چگونه است که مارکس از ایرلندی‌ها برای استقلال حمایت می‌کند و طبقهٔ کارگر بریتانیا را مورد انتقاد قرار می‌دهد که نباید به ابزار دست جنگ اشغالگران تبدیل شوند؟

یا مارکس در ۲۴ مارس ۱۸۷۵ در سخنان خود در برابر لهستانی‌ها می‌گوید: تنها پس از آنکه مردم لهستان استقلال خود را به دست آورند و بار دیگر بتوانند به‌عنوان مردمی آزاد خود را اداره کنند، آن زمان است که رشد داخلی آنان آغاز می‌شود و به این ترتیب می‌توانند به‌عنوان نیرویی مستقل در تحولات اروپا مشارکت کنند. بنابراین، مارکس در مواضع خود در برابر سوسیالیست‌های لهستان می‌گوید که شما باید زمام مسئلهٔ استقلال را در آن کشور به دست بگیرید و از سوی دیگر آنان را مورد انتقاد قرار می‌دهد و با این جمله به آنان می‌گوید که لهستانی‌ها برای آزادی اروپا مبارزه کردند، اما در آن سو استقلال خود را از دست دادند. این شاید نزدیک‌ترین نمونه به دو ملت اشغال‌شده و تقسیم‌شده، لهستانی‌ها و کُردها باشد که برای آزادی و استقلال کشورهای دیگر جنگیده‌اند، اما برای استقلال کشور خود کمتر اهمیت قائل شده‌اند؛ یعنی استقلال خود را قربانی آزادی دیگری کرده‌اند.

از این نمونه‌ها در تاریخ مبارزهٔ سیاسی در کوردستان کم نیست؛ برای مثال، حزبی در کوردستان جنوبی ( باشور) به نام «حزب دموکرات کورد» در سومین کنگرهٔ خود در 26.01.1953 که در شهر کرکوک برگزار شد، تصمیم گرفت اندیشهٔ مارکسیسم لنینیسم را مبنای ایدئولوژیک خود قرار دهد، اما اعلام کرد هرگاه جنبش سوسیالیستی در جهان با خطر مواجه شود، باید از جنبش کُرد دست بکشد. همان‌گونه که کومەلە در کنگرهٔ دوم خود در سال ۱۳۶۰ هجری شمسی، خود را به‌عنوان جریانی سراسری تعریف کرده و اعلام کرد مسئلهٔ کوردستان برای کومەلە مسئلهٔ بودن و نبودن نیست و ما در ادامهٔ انقلاب در ایران گام برمی‌داریم.

بنابراین، در این کانتکست و فرم، ایرانی‌بودن و رسیدن به یک ایران دموکراتیک، سوسیالیست یا فدرال و هر مدل دیگری، به پایان آن پروژهٔ سیاسی تبدیل می‌شود که این حزب یا آن دیگری خود را بر اساس آن بنا نهاده و سال‌هاست برای آن تلاش می‌کند. در این دیدگاه، آنان با بهره‌گیری از همهٔ امکانات، نیروی انسانی، سرمایهٔ اجتماعی و تاریخی کوردستان، اما به زعم خودشان در راستای سود و منافع مردم کوردستان، برای ایجاد سیستمی سیاسی تلاش می‌کنند که تحت نام چپ و راست یا میانه، موفقیت پروژه‌های خود را در سطحی گسترده، به‌عنوان یک چپ ایرانی، جمهوری‌خواه یا سوسیال‌دموکرات تعریف می‌کنند و پتانسیل کُرد نیز بخشی از این پارادایم بە منظور تحقق آن هدف است.

بنابراین، در مقابل باید  این ایدە را گذاشت که چپ در کوردستان باید جای خود را به چپِ کوردستانی بدهد؛ یعنی کوردستان به‌عنوان یک موجودیت مستقل از ایرانِ، که در آن نیروی کارگر و زحمتکش، روشنفکر و بازاری، جوانان و معلمان و تمامی طبقات باید انرژی و توان خود را برای کوردستانی مستقل و دارای حاکمیت، همانند همهٔ ملت‌های دیگر جهان، به کار گیرند؛ نه اینکه از این پتانسیل بهره گرفته و آن را به ابزاری برای بازسازی دوبارهٔ قلعهٔ اشغالگری ایرانی تبدیل کنند.

چپ کوردستانی و راست در کوردستان

تاریخ مبارزات احزاب سیاسی‌ای که تاثیر آن‌ها در این جنبش آشکار و برجسته است، تا به امروز نیز نشان می‌دهد که هدف نهایی استراتژی آن‌ها حفظ یکپارچگی ایران است، اما تحت نام‌ها و عناوین سیاسی متفاوت. جبهە بە اصطلاح چپ در کوردستان بر این اصول پافشاری دارد کە طبقهٔ کارگر باید در سطح ایران متحد باشد تا انقلاب کارگری با هدف دستیابی به سوسیالیسم در ایران تحقق یابد؛ دیگری نیز در چارچوب فدرالیسم و تحت عنوان دموکراتیزه‌کردن ایران و حقوق اقلیت‌ها، همان یکپارچگی ایران را حفظ می‌کند. در اساس، اندیشهٔ خودمختاری در گذشته و فدرالیسم در حال حاضر، برای ملت‌های تحت سلطه، پروژه‌ای است با هدف ادغام و دگرگون‌ساختن اندیشهٔ استقلال‌طلبی یک ملت؛ ملتی که پیوسته در کشمکشی تاریخی با اشغالگران بوده و تسلیم نشده، زیرا فدرالیسم و خودمختاری نیز همچنان در چارچوب گفتمان استعماری مورد خوانش قرار می‌گیرند. تا به امروز نیز آن دسته از احزابی که به احزاب قدیمی یا سنتی شناخته می‌شوند، در دو سطح بسیار مهم با گفتمان چپ کوردستانی اختلاف دارند.

نخست آنکه احزاب راست درون جنبش کوردستان، از نظر محتوایی هیچ پروژه و برنامه‌ای برای تغییر دمکراتیک و پیشرو برای جامعهٔ کوردستان در اختیار ندارد، زیرا اساساً نمی‌تواند خود را با خواست مترقی خواهانە سازگار سازد. این جریان سنتی، به‌ویژه در شرایطی که ما در کوردستان با نوعی رنسانس اجتماعی روبه‌رو هستیم که سیمای فرهنگی کل جامعه را دگرگون کرده است، همچنان می‌کوشد بخشی از سنت‌های کهن، به‌ویژه دین را که یکی از عوامل اصلی عقب‌مانده نگه‌داشتن جامعه است، زنده نگه دارد و حتی آن را سازمان‌دهی کند تا در تقابل با جریان چپ پیشرو در کوردستان به کار گیرد. از سوی دیگر، آنان با حفظ همان صورت‌بندی فرهنگیِ مبتنی بر نابرابری، در برابر هر جریان چپی که بخواهد منافع اقتصادی‌شان را به مخاطره اندازد، مانع‌تراشی می‌کنند. ازاین‌رو، تلاش آن‌ها بر این است که خود را با آن طبقهٔ مسلطی هماهنگ سازند که می‌خواهد بر تمامی ثروت و درآمد مردم چنگ اندازد؛ بدین‌ترتیب، آن‌ها نیز به بخشی از پروژهٔ نئولیبرالیسم جهانی در کوردستان تبدیل می‌شوند؛ پروژه‌ای که هدف آن هرچه بیشتر طبقاتی‌کردن این جامعه در راستای تأمین منافع اقلیتی خودکامه و تحمیل‌گر است.

یکی دیگر از اختلافات اساسی این است که همان‌گونه که تا حدودی عبارت «چپ در کوردستان» را تحلیل کردیم، راست در کوردستان نیز همین پروژه را با دو هدف دنبال می‌کند. نخست، تلاش برای بهره‌برداری از احساسات و عواطف مردم کوردستان تحت نام یک حزب قدیمی و تاریخی؛ اما در سطح استراتژیک، تهی‌ساختن مسئلهٔ کورد از خواست استقلال و به‌بیراهه‌کشاندن توده‌ها از طریق کاریزما و نوستالژی رهبران. هر دو جریان چپ در کوردستان و راست در کوردستان، یک نقطهٔ اشتراک و یک نقطهٔ اختلاف دارند. نقطهٔ اختلاف آن‌ها این است که چپ در کوردستان خواهان استقرار قدرتی سوسیالیستی در ایران است؛ اما راست، برعکس، خود را با جریان جهانی سرمایه‌داری و نئولیبرالیسم همسو می‌سازد و آرزو دارد جبههٔ سرمایه‌داری در ایران فدرال به پیروزی دست یابد؛ امری که از منظر منافع کارگران و طبقات فرودست، بی‌تردید دو جهت‌گیری متفاوت را در بر می‌گیرد.

بااین‌حال، نقطهٔ اشتراک هر دو، همان‌گونه که پیش‌تر نیز به آن اشاره شد، حفظ کلیت جغرافیای ایران است، البته با کسب برخی حقوق. بنابراین، چپ کوردستانی در حقیقت در برابر نگرش این دو جریان، گفتمانی متفاوت دارد و با نگاهی انتقادی به این دو اندیشه می‌نگرد. به بیان دیگر، چپ کوردستانی نه‌تنها هیچ تعهدی به حفظ جغرافیای ایران ندارد، بلکه ایران را اشغالگری دیکتاتور و مستبد تعریف می‌کند که بیش از صدها سال است کوردستان را به اشغال خود درآورده و زیربنا و روبنا در کوردستان را تحت کنترل خود قرار دادە است.

از سوی دیگر، چپ کوردستانی شکوفایی اقتصادی، سیاسی و اجتماعی کوردستان را نیز تنها در گرو استقلال کوردستانی میداند که جریان چپ نو اجتماعی، به دور از تعصب ایدئولوژیک، بتواند با اتکا به پروژه‌ای پیشرو در تمامی عرصه‌ها، بنیان جامعه‌ای سالم و آزاد را بنا نهد؛ جامعه‌ای که توده‌های مردم از منافع و درآمد آن بهره‌مند شوند و بتوانند زندگی‌ای برابر و سرافرازانه داشته باشند.

چپ کوردستانی در تضاد با راست ایرانی

تاریخ ملت‌ها سرشار از تجربه‌هایی است که در آن‌ها اشغالگران در کشورهای تحت سلطهٔ خود، عوامل و نیروهای وابسته به خویش را سازمان‌دهی کرده‌اند تا مبارزات مردم آن کشورها را به بیراهه بکشانند.  برای نمونه، تندروترین جناح‌های رژیم جمهوری اسلامی، پروژهٔ جبههٔ اصلاحات را با دو هدف اصلی طراحی کردند.  نخست آنکه رژیم ایران در مقطعی بحرانی در روابط خارجی خود قرار داشت و برای حل این بحران خارجی، ناگزیر بود جناحی معتدل‌تر را به قدرت برساند؛ اقدامی که تا حدودی نیز در آن موفق شد.  دوم آنکه جامعهٔ ایران در میان موج گسترده‌ای از نارضایتی‌ها به جنبش درآمده بود و به دلیل خواست گستردهٔ توده‌های طبقهٔ متوسط جامعه برای آزادی، احتمال وقوع یک خیزش اجتماعی وجود داشت.  جریان اصلاحات فرصتی برای تنفس فراهم کرد تا از انفجار این خشم انباشته و در پی آن، وقوع یک انقلاب جلوگیری کند؛ هدفی که در این طرح نیز محقق شد و این جریان توانست طی هشت سال، بخشی از ظرفیت انقلابی را به درون پروژهٔ اصلاحات جذب کند و بدین‌ترتیب، آن را منفعل سازد.

به همین ترتیب، در کوردستان نیز بخشی از فعالان سیاسی کورد را برای سال‌های طولانی با این گفتمان همراه ساختند؛ گفتمانی که مدعی بود گویا در چارچوب همین نظام نیز امکان تغییر و اصلاح وجود دارد.  ازاین‌رو، راست ایرانی در کوردستان نیز عوامل و نیروهای وابستهٔ خود را پیدا کرد.  البته، این افراد بخشی از نیروهای داخلی بودند که طی سال‌های طولانیِ دورهٔ اصلاح‌طلبی، احزاب خود را متهم می‌کردند که باید این فرصت‌ها را ببینند و از آن‌ها بهره‌برداری کنند.

در این میان، در خارج از جغرافیای ایرانِ اشغالگر نیز دو جریان کوردستانی وجود داشتند: یکی از آن‌ها، ح.د.ک، به‌نوعی با جبههٔ اصلاح‌طلبان کورد به توافق رسید؛ جریان دیگر، ک.ش.ز.ک.ئ، به گفتهٔ خود، تا آنجا پیش رفت که روابط مستقیمی با رهبران جنبش سبز برقرار کرد و بدین‌ترتیب، خود را به درون آن حلقهٔ ایرانی وارد ساخت.  این جریان به‌ویژه در مرحلهٔ انقلاب ژینا، بار دیگر از طریق  مدلی دیگر از گفتمان پروژە جورج‌تاون را به پلی برای احیای وعدهٔ پیشین خود به موسوی و پسر دیکتاتور سابق تبدیل کرد؛ وعده‌ای که بر اساس آن، ما همچنان به سیاست یکپارچگی سرزمینی و حفظ تمامیت ارضی وفاداریم.

آن جبهه‌ای که در کوردستان شکل گرفت و بخشی از فعالان سیاسی داخلی و نیز بخشی از احزاب کوردی را دربر گرفت، در حقیقت، از نظر ملی به جبههٔ راست ایرانی وابسته است و از نظر طبقاتی نیز در جبههٔ مخالف طبقهٔ کارگر، زحمتکشان و توده‌های گستردهٔ مردم کوردستان قرار دارد.  برنامه‌های این جبهه نیز علیه منافع این گروه‌هاست و امروزه دیگر بر کسی پوشیده نیست که این نیروها به بلوک لیبرالیسم جهانی تعلق دارند و در تقابل با مبانی ارزشهای چپ و عدالت‌خواهانه حرکت می‌کنند.

ازاین‌رو، آن شخصیت‌ها و جریان‌های کوردی که خود را بە بخشی از این پروژه تبدیل کردند، با منافع ملی و طبقاتی توده‌های مردم کوردستان هم‌خوانی ندارند؛ بە این ترتیب در هر دو بُعد، در جبهه‌ای متعارض با آن خواستهای تاریخی قرار می‌گیرند؛ یعنی خواست حاکمیت سیاسی با هدف تشکیل دولتی مستقل و تحقق جامعەای بر مبنای حقوق یکسان و برابر.

مقالات دیگر