اسعد دورودی
“تجزیهطلبی” اصطلاحی ساخته و پرداخته دیکتاتورهای مرکزگرا و تمامیتخواه حاکم بر ایران است (از سلاله پهلوی تا جمهوری اسلامی و مدعیانی که خواب دیکتاتوری بعدی را میبینند). در تاریخ مبارزات رهاییبخش جهان و ادبیات سیاسی حقوق بشر، به ملتی که در مرزهایی ناخواسته محصور شده و از مناسبات نابرابر سیاسی، اقتصادی و ساختار قدرت ناراضی است و خواستار اعمال اداره مستقل خویش است، “استقلالطلب” یا “جداییطلب” میگویند.
اصطلاح “تجزیهطلب” یک واژهسازی امنیتی برای برچسبزنی، دیوسازی و هراسافکنی است، ابزاری گفتمانی تا ذهنهای سادهانگار، کممطالعه و ناآشنا با مفاهیم مدرنی چون “آزادی” و “حق تعیین سرنوشت” را برای جهاد، سرکوب و خونریزی بسیج کنند.
۱. واقعیت کوردستان: نفی برچسب، تثبیت حق تعیین سرنوشت
در کوردستان هیچکس “تجزیهطلب” به معنای اتهامی آن نیست. اما تحت تأثیر رویه سرکوبگرانه دیکتاتورهای حاکم و مدعیان مرکزگرا، استقلالطلبی در حال تبدیلشدن به یک خواست عمومی است. تقریبا تمام جامعه کوردستان خواستار رفع ستم ملی، برچیده شدن الگوی “استعمار داخلی” و احقاق حق طبیعی و بنیادین خود در تعیین سرنوشت سیاسیشان در سرزمینشان هستند.
۲. متهمان واقعی فروپاشی: مرکزگرایان و تمامیتخواهان
تجزیهطلبان واقعی همان اقتدارگرایان و مرکزگرایانی هستند که با پایمال کردن حقوق ملی، دمکراتیک و اقتصادی در یک کشور چندملیتی، خون انسانهای بیشماری را ریختهاند. آنان با تنگنظری و برای تحقق پروژه موهوم “یکدستسازی هویتی” و ساختن ملتی جعلی، اکثر ساکنان این جغرافیا را دچار ستم مضاعف و خشونت ساختاری کرده و بذر بیاعتمادی و امتناع از همزیستی را کاشتهاند. قاتل یکپارچگی، خود مرکزگرایی است.
ـــ یک تفکیک ضروری برای گفتگویی سازندە
تفکیک و تمایز میان جریانهای مدافع حفظ چارچوب سیاسی جاری، امری ضروری و بازتابدهنده واقعیتهای صحنه سیاسی است. همگی مدافعان یکپارچگی ساختاری را نمیتوان در زمره نیروهای اقتدارگرا و مخالفان حقوق ملل طبقهبندی کرد، زیرا گرایشهایی نیز وجود دارند که همزمان با تأکید بر حفظ مرزها، از برابری کامل شهروندی، تمرکززدایی، نظام فدرالی و مشارکت عادلانه تمامی ملل در ساختار قدرت دفاع میکنند.
با این وجود، تأکید بر این اصل راهبردی اجتنابناپذیر است که حق تعیین سرنوشت، به عنوان یک اصل بنیادین، جهانی و غیرقابلانکار، حق ذاتی و سلبنشدنی ملت کورد است. صرفنظر از اینکه چه الگوها و راهحلهای اجرایی پیشنهاد میگردند، مرزبندی جنبش کوردستان با نیروهای یادشده نه بر سر نفی این حق مسلم، بلکه در حوزه چارچوبهای عملی، ضمانتهای اجرایی و شیوه تحقق آن تعریف میشود.
در این راستا، نقد اساسی و صریح ما متوجه آن دست از جریانهایی است که با انکار کامل حق تعیین سرنوشت و نادیدهانگاری کثرت ملل، هرگونه طرح مطالبات ملی را تهدیدی علیه “یکپارچگی سرزمینی” و “مرزهای مقدس” قلمداد کرده و از به رسمیت شناختن واقعیتهای کثرتگرایانه جامعه امتناع میورزند.
۳. تقدسزدایی از مرزها و زوال همزیستی اجباری
مرزهای سیاسی ایران ــ همانند هر کشور دیگری در جهان ــ فاقد هرگونه تقدس ذاتی، ازلی یا ابدی هستند. این جغرافیا تنها در صورتی شانس ماندن و تکهتکه نشدن دارد که تمام ساکنان آن بدون هیچگونه تبعیض ملی، دمکراتیک، مذهبی، جنسیتی و اقتصادی، از حقوق کامل شهروندی بهرهمند باشند. با این حال، با توجه به زیستتجربه تاریخی و رفتار تمامیتخواهان در پوزیسیون و اپوزیسیون، تحقق چنین امری دور از انتظار مینماید. تصمیمگیری در این باره، حق طبیعی ملتهای محصور در این جغرافیای سیاسی است.
۴. شکست پروپاگاندای تاریخی و آزمودن آزمودهها
دههها پروپاگاندا، سیاهنمایی و اتهامزنی حکومتهای پهلوی، جمهوری اسلامی و تشنگان جدید قدرت علیه جنبش حقطلبانه کوردستان، حاصلی جز روسیاهی برای سردمداران این سیستمها نداشته است. آزموده را آزمودن خطاست؛ آنان که میخواهند همان راه سرکوب و انکار را دوباره بیازمایند، سرشان به سنگ خواهد خورد و شرمساران تاریخ خواهند بود.
۵. تمامیت ارضی به مثابه یک مقوله ارتجاعی
“تمامیت ارضی” در معنای مطلق و مقدسشده آن، مقولهای ارتجاعی و متعلق به مناسبات سیاسی و اجتماعی پیشامدرن است که با گوهر آزادی و زیست انسان مدرن در تضاد است. تا زمانی که این مفهوم از بلندگوهای اقلیتی منفعتطلب به عنوان امری “مقدس” در گوش اکثریتی فارغ از نگرش انتقادی فریاد زده شود، حاصلی جز تعمیق بحران نخواهد داشت.
کوتاە سخن: فروپاشی، واقعیت و پیامد تاریخی مرکزگرایی
تجربه کشورهایی چون بلژیک یا اسپانیا نشان میدهد که کثرت ساختاری، فدرالیسم و تقسیم قدرت میتواند ثبات سیاسی بیافریند. در مقابل، تحمیل یکدستسازی افراطی و اعمال تسلط پدرسالارانه بر ملتهای غیرفارس، حاصلی جز احساس فرودستی، تولید جنبشهای مقاومت و تعمیق کینهها ندارد.
تحمیل وحدت اجباری شاید در کوتاهمدت با زور سرنیزه کشور را یکپارچه نگه دارد، اما در بلندمدت فنر اعتراضات را فشردهتر کرده و به فروپاشی حتمی میانجامد.
بنابراین، مسأله تجزیه و فروپاشی ساختار متمرکز موجود، نه یک تهدید ناگهانی یا جای نگرانی، بلکه یک واقعیت ملموس و نتیجه حتمی و تاریخی تفکر مرکزگراست. گذار از منطق متمرکز و پدرسالارانه به الگویی متکثر، تنها راه احتمالی برای همزیستی بود، اما وقتی مرکزگرایان تمام راهها را بستهاند، فروپاشی نه یک فاجعه، بلکه پاسخ طبیعی تاریخ به دههها ستم ساختاری است.
منطق مرکزگرا، دولت را همان خانواده سنتزده پدرسالار میبیند و مرزها را “ناموس مقدس”. در این منظومه، حقوق ملتها فدای “حفظ کانون خانواده/کشور” میشود و هرگونه فریاد اعتراض، “خیانت” و “سرکشی” قلمداد میگردد. همانگونه که در یک ساختار پدرسالار، قربانی موظف است ستم را به قیمت حفظ نهاد “مقدس” خانواده تحمل کند، مرکزگرایان نیز از ملتهای غیرفارس میخواهند ستم ساختاری را پذیرفتە و خود را به پای “تقدس تمامیت ارضی” قربانی کنند. اما در منطق مدرن، هیچ پیوندی تا ابد اجباری نیست، هنگامی که یک ساختار سیاسی به جای بستر زیست برابر، به ماشین سرکوب تبدیل شود، “حق تعیین سرنوشت” تا سرحد “جدایی”، همان حق مشروع خروج از یک رابطه خشونتبار است.
