چند روزیست تصاویر سئوتا، منطقهی خودمختار اسپانیا در شمال آفریقا، جهان را تکان داده. دهها هزار مهاجر مراکشی، بسیاریشان جوان و بیهیچ برنامهی روشنی برای زندگی در آنسو، خود را به آب و مرز زدهاند. دهها نفر جان باختهاند. فروشگاهها غارت شده، پلیس از کنترل اوضاع عاجز مانده، و دولتهای اروپایی از سر نگرانی نشست خبری برگزار کردهاند.
نکتهای که در میان این هیاهو کمتر دیده میشود این است: سئوتا و مراکش فقط چند کیلومتر از هم فاصله دارند. همان آبوهوا، همان زمین، همان مردمی که قرنها در کنار هم زیستهاند. با اینهمه، یک طرف این مرز باریک، آدمها حاضرند جانشان را به خطر بیندازند تا به طرف دیگر برسند.
جغرافیا فرصت میدهد، نهاد سرنوشت میسازد
جغرافیا بیتأثیر نیست. دسترسی به دریای آزاد، آبوهوای مساعد برای کشاورزی، یا موقعیت روی مسیرهای تجاری، میتواند فرصتهایی بسازد یا فرصتهایی را از یک سرزمین بگیرد. اما تجربهی سئوتا و مراکش نشان میدهد جغرافیا بهتنهایی توضیحدهنده نیست؛ چون در اینجا جغرافیا تقریباً یکسان است و نتیجه، بهکل متفاوت.
این همان بحثیست که دارون آسهمولو و جیمز رابینسون در کتاب معروفشان، «چرا ملتها شکست میخورند»، بهتفصیل مطرح میکنند. به باور آنها، آنچه سرنوشت اقتصادی یک کشور را رقم میزند نه اقلیم است و نه منابع طبیعی، بلکه نوع نهادهاییست که آن جامعه با آنها اداره میشود. جایی که قدرت میان همه توزیع شده، مالکیت امن است، قانون یکسان بر همه اعمال میشود و رقابت اقتصادی آزاد است، استعداد و سرمایهی انسانی شکوفا میشود. اما جایی که قدرت در دست عدهای معدود متمرکز است و بقیهی جامعه نه از حقوق برابر برخوردارند و نه از فرصت واقعی، هرچهقدر هم منابع طبیعی یا موقعیت جغرافیایی مساعد باشد، جامعه در جا میزند یا پس میرود.
سئوتا نمونهی زندهی همین ایده است: یک نهاد کارآمد و قانونمند، در کنار یک نهاد ناکارآمد، حتی اگر فقط با یک تنگه از هم جدا باشند.
ایران: وقتی اکثریت جامعه به دنبال خروج است
این تصویر برای مردم ساکن در جغرافیای ایران چندان بیگانه نیست. نظرسنجیهای مختلفی که در سالهای اخیر انجام شده، تصویری نگرانکننده از تمایل به مهاجرت در میان ایرانیان ترسیم میکند. برخی از این پیمایشها میزان تمایل به مهاجرت را بیش از شصت درصد جامعه گزارش کردهاند؛ در برخی گروههای اجتماعی مانند اساتید دانشگاه و پزشکان، این رقم به بیش از هفتاد درصد هم رسیده است. در یکی از پیمایشها تنها شانزده درصد از پاسخدهندگان اعلام کرده بودند که اصلاً به مهاجرت فکر نمیکنند؛ یعنی برای اکثریت قریببهاتفاق جامعه، مهاجرت دستکم بهعنوان یک گزینه در ذهن حاضر است.
این ارقام تصادفی نیستند. بیثباتی اقتصادی، تورم فرسایشی، نبود شایستهسالاری، سرکوب سیاسی و اجتماعی، و مهمتر از همه، نبود افق روشن برای آینده، نسلهای متوالی را به این نتیجه رسانده که در این نهادها، حتی با تمام توان و استعداد، فرصت واقعی برای ساختن یک زندگی معنادار وجود ندارد.
چرا آدمها حتی بدون مهارت هم ریسک میکنند
نکتهای که در بحث مهاجرت، بهویژه مهاجرت غیرقانونی، اغلب نادیده گرفته میشود این است: بسیاری از کسانی که از مسیرهای غیرقانونی و پرخطر راهی سفر میشوند، نه تحصیلات تخصصی دارند و نه مهارت حرفهای که تضمینکنندهی موفقیت در کشور مقصد باشد. با اینهمه، حاضرند جانشان را به خطر بیندازند.
دلیل این تصمیم ظاهراً غیرمنطقی، در واقع کاملاً منطقیست: این افراد افق آینده را نه در دو گزینهی «خطر» و «امنیت»، بلکه در دو گزینهی «امید کم» و «ناامیدی مطلق» میبینند. کسی که در سرزمین خودش هیچ چشماندازی برای بهبود زندگی نمیبیند – نه در اقتصاد، نه در آزادی، نه در عدالت – حتی احتمال ضعیف موفقیت در جایی دیگر را به یقینِ درماندگی در خانه ترجیح میدهد. مهاجرت غیرقانونی، در این معنا، نه یک انتخاب آزاد بلکه واکنشیست به نبود انتخاب.
این دقیقاً همان الگوییست که در سئوتا هم دیده میشود: مهاجران مراکشی بهخوبی میدانند سفرشان خطرناک است، اسپانیا برایشان تضمینی نمیدهد، و بسیاری در همین مسیر جان میبازند. اما وقتی نهادهای کشور خودشان راهی برای زیستن باکرامت باقی نمیگذارند، حتی احتمال ناچیز یک زندگی بهتر در آنسوی مرز، ارزش این ریسک را دارد.
جمعبندی
سئوتا و مراکش، و ایران و مقصدهای مهاجرتی ایرانیان، دو روایت از یک حقیقت واحدند: جغرافیا فرصتهایی میسازد یا محدود میکند، اما آنچه در نهایت تعیینکننده است، نهادهاست. جایی که حکمرانی، قانون، و فرصت بهطور برابر در دسترس همه باشد، مردم میمانند و میسازند. جایی که اینها غایب باشد، مردم – حتی با علم به خطر مرگ – به دنبال گریز از آن میروند.
تا زمانی که این معادله عوض نشود، نه دیوار مرزی سئوتا مهاجران را متوقف میکند، نه هیچ سیاستی میتواند جلوی خروج مردم از جغرافیای ایران را بگیرد.
